تبليغاتX
محفل تنهایی -
نگاه در چشمم یخ میزند

و صدا در گلویم می خشکد

خون من بی حرکت در رگهایم مانده است

بدنم سرد است و نمیدانم به چه می اندیشم

اصلا می اندیشم؟

 قلبم میزند اما احساسی ندارد

وجودم از احساس تهی شده است

آسمان را میخواهم

کوه را میخواهم

و صدای جاری آب را

تا دوباره خود را پیدا کنم

تا دوباره به زندگی سلام کنم

سلام زندگی

من برگشتم

+ نوشته شده در  جمعه 12 مهر1387ساعت 9:27 بعد از ظهر  توسط حمیده | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
این وبلاگ شخصی من است لطفا نظرات خودتون رو در باره شعرهام و متنهام بنویسین

نوشته های پیشین
شهریور 1388
مرداد 1388
خرداد 1388
آذر 1387
مهر 1387
مرداد 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM