تبليغاتX
محفل تنهایی
آب روان میرود

کوه به کوه

دشت به دشت

شهر به شهر

دست میشویم در آن آب روان

و نقش دلتنگ دخترک کوچکی را در آن میبینم

با گیسوانی بافته

و لبانی به رنگ خدا

دخترک می خندد و خیره مرا میپاید

دست میشویم در آب و دخترک محو میشود

نقش تصویر دخترک در آب میرود

کوه به کوه

دشت به دشت

شهر به شهر

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 خرداد1388ساعت 11:46 بعد از ظهر  توسط حمیده | 
تو سکوتم را نگاه میکنی

و من نگاهت را سکوت میکنم

تو نگاهم را میخندی

و من خنده ات را مینوشم

تو مرا عاشق میکنی

و من عشق را سرفراز میکنم

تو دستهایم را گرم میکنی

و من گرمایت را میپوشم

تو مرا عاشق میشوی

ومن تورا میبوسم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 خرداد1388ساعت 11:23 بعد از ظهر  توسط حمیده | 
نوشتن از تو بهانه ایست برای من

که خالی شوم ازین رنج زمانه

من تو را دوست دارم؟ نمیدانم !

من تورا میخواهم ؟ نمیدانم

من صدایت را میخواهم

ونگاهت را

باقی هیچ است

من دلت را میخواهم

و درونش را

باقی پوچ است

با من بمان تا به آخر

تا آخر آخر

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 خرداد1388ساعت 11:16 بعد از ظهر  توسط حمیده | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
این وبلاگ شخصی من است لطفا نظرات خودتون رو در باره شعرهام و متنهام بنویسین

نوشته های پیشین
شهریور 1388
مرداد 1388
خرداد 1388
آذر 1387
مهر 1387
مرداد 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM