![]() |
![]() |
|
|
تو را از آغاز تا پایان دوست می دارم
او را از ابتدای لحظه دوست می دارم تو را از ستاره ی پرچین آسمان هفتم تا نگین مروارید هفت دریا دوست می دارم تو را از اولین نگاه از اولین حرف دوست می دارم تو را از آن نگاه مداوم و آن شرم پنهانی تا آن سکوت پر از معنی دوست می دارم تو را با چشم با دل دوست می دارم تو را پنهان از چشم هر ناپاک دوست می دارم تو را ناخواسته و به اجبار این دل پر هیاهو دوست می دارم تو را لحظه لحظه قطره قطره عاشق وار دوست می دارم نمیدانم که میدانی اما کاش میدانستی که دوستت دارم نگاهت بر من آتش میزند این قلب را آتشم را خاموش کردن نمیدانم تنها میدانم که دوستت دارم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 14 مرداد1387ساعت 1:23 قبل از ظهر توسط حمیده |
|
|
خداوندا
دلم درد است و درد است صدایم آهنگ بد ساز و زشت است نگاهم خشکیده و قلبم تکیده رهایم کن که من در خانه ی غمها نشستم رهایم کن ازین درد و ازین غم ازین تنهایی و ازین آشفته بازار جماعت |
|
+ نوشته شده در
شنبه 12 مرداد1387ساعت 8:47 بعد از ظهر توسط حمیده |
|
|
تو را دوست داشتم نفهمیدی هیچ
نگاهم را میدیدی و نمیخواندی هیچ دلم در حسرتت پوسید و خاکستر شد و باز تو از راز دلم نفهمیدی هیچ تمام روزها و شبهایم به امید نگاهت طی شد و افسوس که یارم با غیر بود و من نفهمیدم هیچ من از خود خسته ام از تو که هرگز دلم رنجیده از عشقتو به رویت نیاوردم هیچ ازین اشعار بی پایه و اساس چه سود که من بیهوده دل بستم به هیچ تو را دیدم و کاش هرگز نمیدیدم که حال من خراب است و نمیفهمی هیچ |
|
+ نوشته شده در
شنبه 12 مرداد1387ساعت 8:37 بعد از ظهر توسط حمیده |
|
|
جوانی
جوانی جوانی جوانی چیست؟ خوردنیست؟ یا پوشیدنی؟ یا نوشیدنی؟ یا تفریح کردنی؟ جوانی را با کدامین الف مینویسند؟ الف دسته دار یا الف سه نقطه؟ نمیدانم جوانی سیبی بود که نرسیده از درختی افتاد یا توتی که من و تو در باغ همسایه دزدانه خوردیم و یا آن گردوهایی که دل به رسیدنشان بسته بودیم و تا گرم یک بازی کهنه شدیم چیدند و بردند و فروختند جوانی زنگ در خانه ها را زدن و فرار کردن نبود جوانی پوشیدن لباسهای تیره و نخندیدن و عبوس بودن بود! جوانیم در گذر است و به این می اندیشم که همین است آن چیزی که پیران حسرتش را میخورند؟؟ افسوس افسوس و صد افسوس من برای این جوانیها ساخته نشده ام روح بلند من در این کالبد کوچک زمینی جای نمیگیرد روحیه من نه جوان است نه کودک است و نه پیر کودک درون من جوان پیری است که کودکی نکرده جوانی را به پیری رسانده است من هنوز خود را کودکی میدانم که آرزوهای بسیار دور دارد من هنوز همان دخترک کوچک رویایی هستم که در آرزوی یک سوار سپید پوش شبها چشمان خود را گرم میکند
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 11 مرداد1387ساعت 9:3 بعد از ظهر توسط حمیده |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
این وبلاگ شخصی من است لطفا نظرات خودتون رو در باره شعرهام و متنهام بنویسین
|
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1388 مرداد 1388 خرداد 1388 آذر 1387 مهر 1387 مرداد 1387 اردیبهشت 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 |
|
RSS
|