![]() |
![]() |
|
|
دلم تنگ است و تاریک برای خاطر تو دوباره اشک جاریست برای خاطر تو نگاهم سرد و افسرده صدایم خشک و لرزنده نمیدانم چرا امشب دلم دارد هوای تو چرا وقتی که دل بستم تمام راه ها را بستم امید از دیگران شستم تو با من این چنین کردی رها کردی مرا با خویش میان عشق و دلتنگی میان اشکهای دوری میان بغض های سنگین جدایی میان یادهای آشنایی هنوزم چشم در راهم که باز آیی درون سینه دارم من امید های بسیاری که از آن سوی ظلمتها برای شادی من باز آیی ولی دیگر نمی آیی دلیلش واضح است بر من که دیگر خسته ای از من که دیگر نیست در قلبت امیدی از وجود عشق من خداحافظ عزیز من خداحافظ عزیز من
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 30 اردیبهشت1387ساعت 0:29 قبل از ظهر توسط حمیده |
|
|
من... تمام مستی و یکرنگی تو... تمام نیرنگ و دو رویی من... صدای پای صداقت تو... سکوت بلند خیانت من... عاشقانه های بسیار تو... معشوقه های فراوان من... سرمست از شادی تو تو... سرمست از فریب من من... سایه ی بلند حقیقت تو... پرچین کوتاه دروغ من... با تو اما بی تو تو... با من اما بی من
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 30 اردیبهشت1387ساعت 0:9 قبل از ظهر توسط حمیده |
|
|
از تو گفتم گر گرفتم داغ گشتم سوختم از تو گفتم سرد گشتم یخ بستم مردم از تو گفتم شاد گشتم مست گشتم از تو گفتم گریه کردم زار گشتم از تو گفتم پرواز کردم پروانه وار از تو گفتم پیله بستم عزلت وار از تو گفتم روح گشتم سرگردان از تو گفتم جسم گشتم از تو گفتم دیوانه شدم از تو گفتم عاقل شدم از تو گفتم آشکارا راست از تو گفتم در خفا پنهان از تو گفتم مستانه از تو گفتم هوشیار از تو گفتم بسیار از تو گفتم بسیار
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 30 اردیبهشت1387ساعت 0:2 قبل از ظهر توسط حمیده |
|
|
سرت بر شانه ی هر کس نهادی
بدان آرام جان من تو بودی بدان با یاد تو آرام گیرد دل و روح مرا تو در ربودی اگر با تو نیستم من هم اکنون بدان از یاد من هرگز نرفتی الا ای روزگار بی مروت چرا با من چنینن کردی و رفتی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 25 اردیبهشت1387ساعت 10:9 قبل از ظهر توسط حمیده |
|
|
خدا جون سلام
خوبی؟ خدا جون منم همون که هروقت دلش میگیره میاد سراغت میدونی خدایا بازم دلم گرفته بازم دلم یه عالم غصه داره و اومدم پیش تو اومدم پیشت واسه درد دل آخه میدونی خدایا من تقریبا به جز تو کسی و ندارم خدا جون چشمام به اندازه یه آسمون اشک داره دلم به اندازه یه دریا غم توشه و اینقدر حالم بده که فقط دلم غصه میخواد آخه خدایا چرا چند وقته همش اتفاقای بد همش غصه و همش ناراحتی واسم میفرستی شایدم تو نمیفرستی خودم میسازمشون خدایا دلم میخواست میخوابیدم صبح بلند میشدم و دیگه هیچی از غمام یادم نبود خدایا تو که همیشه با من خوبی تو که همیشه همدم منی آخه این رسمشه؟ آخه خدا جون دیگه طاقت ندارم نمیدونم این اسمش چیه؟ تقدیره؟ سرنوشته؟ آزمایشه؟ یا تقاص؟ نمیدونم؟ اما میدونم خدایا بیشتر از هروقت دیگه بت احتیاج دارم پس آغوشتو مثل همیشه واسم باز کن به آغوش پر مهرت به نوازشات به بوسیدنت احتیاج دارم خدا جون بیشتر از هر وقت دیگه دوستت دارم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 17 اردیبهشت1387ساعت 10:51 بعد از ظهر توسط حمیده |
|
|
مثل زالو خونمان را میمکند
و بر پیکر رنجور ما ضربه ها میزنند پی در پی دادم از غریبه نیست که از آشناست امان از آشنایی که میسوزاند دل را میچزاند قلب را میشکند حرمت را و میدرد پرده معرفت را مثل زالو خونمان را میمکند و چاق میشوند از خون عزیزان خویش و چه لذت بخش است برایشان |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 15 اردیبهشت1387ساعت 9:30 بعد از ظهر توسط حمیده |
|
|
گفتی درس وداغ دلمو تازه کردی
اصلا چه فایده داشت اینهمه درس خوندیم و خوندیم و خوندیم آخرش شدیم یه کاردان فنی کامپیتر که هیچی از برنامه نویسی سرش نمیشه کاش خانواده مهربان و دلسوزم اجازه میدادن میرفتم هننرستان و رشته مورد علاقمو میخوندم وای چی میشد اگه میشد؟؟؟ هنوزم تو رویاشم بی خیال! مامن در اینجور موارد میگه گذشته ها گذشته در عوض ۲ سال از عمر گرانبهای من در اتوبوسهای مختلف با آدم های مختلف در مسیر نچسب و بس طویل بهترین دانشگاه تهران یعنی موسسه غیر انتفاعی صدر المتالهین یا همون صدرای خودمون به شیرینی و کامیابی گذشت و من لحظه های تکرار نشدنی و فوق العاده ای رو اونجا گذروندم دانشگاهی بسیار بزرگ در خوش آب و هوا ترین منطقه تهران و در بین انبوهی از باغهای توت و گردو! |
|
+ نوشته شده در
جمعه 13 اردیبهشت1387ساعت 3:27 بعد از ظهر توسط حمیده |
|
|
قصه نوشتن من از اونجایی شروع شد که فهمیدم خیلی تنهام
تنها نبودما اما تنها بودم دو تا برادر داشتم اما اونا از من خیلی بزرگ تر بودن خب بهشون چی میگفتم زمانی که تنها دغدغه من نداشتن عروسک و قهر کردن با دختر همسایه بود اونا به فکر کتاب و جزوه و درس و دانشگاه بودن خیلی وقتا غصه میخوردم که یه روزی یهو یه دفتر خاطرات خوشگل دیدم و به هر مکافاتی بود خریدمش آخ! یادش به خیر یه قفل کوچک خوشگلم داشت میخواستم هر روز توش خاطره بنویسم اما از همون بچگی هم نتوتستم خیلی منظم باشم یعنی میدونی آخه هر روزم که خاطره نداشتم اصلا مگه من چندتا خاطره داشتم!؟ ولی خب دست من به نوشتن باز شد و از هر بهونه ای واسه نوشتن استفاده میکردم حتی گاهی فصل امتحانا تا صبح بیدار میموندم که مثلا درس بخونم اما بیشتر وقتم به نوشتن میگذشت آخ گفتی درس..... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 13 اردیبهشت1387ساعت 3:19 بعد از ظهر توسط حمیده |
|
|
یه روزی من تنها بودم
توام تنها بودی گفتم بیا با هم باشیم اونوقت دیگه تنها نیستیم گفتی من به تنهایی عادت دارم گفتی من غربت نشینی کردم وتنهایی جزیی از وجودم شده گفتم من تنهام اما دوستت دارم دوستت دارم و تنهات میذارم گفتی برو سراغ زندگیت نمیدونستی که زندگی من تویی گفتی تو تنها نباش نمیدونستی که من بی تو همیشه تنهام گفتم زندگی من بدون تو خالیه وقتی تو تنهایی من چطور تنها نباشم اما حالا بعد از چندی تو دیگه تنها نیستی تو از عزلت نشینی خسته شدی و رفتی دنبال زندگیت تو دستتو دادی به یه تنها و اصلا یادت نبود که یه نفر منتظرته من اما هنوز تنهام من تنهام و تنهای جزیی از وجودم شده
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 13 اردیبهشت1387ساعت 2:9 بعد از ظهر توسط حمیده |
|
|
آنگاه که یادت در هوای دلم پر زد
من بودم و نقشی کمرنگ از نگاهت من با یادت زندگی کردم روزها و شبها خوردم و خوابیدم خندیدم و گریستم یادت از من پرسید دوست داریم هنوز گفتم از جانم هم بیشتر گفتی از رفتنم دلخوری گفتم از روزگار دلخورم و غمگین از نبودنت گفتی از بودنم تا چه حد خوشحال میشوی گفتم مسرور میشوم و مست از این همه خوشی گفتی مرا ببخش چون برای ماندن دل لازم است که من آن را قبلا به تو بخشیده ام گفتم پسش میدهم گفتی در مرام ما نیست دلدادگی را پس گرفتن |
|
+ نوشته شده در
جمعه 13 اردیبهشت1387ساعت 1:42 بعد از ظهر توسط حمیده |
|
|
دنیای بی تو
یعنی آسمان بی خورشید یعنی خورشید بی فروغ یعنی ماه خاموش یعنی گل بی عطر یعنی دریای خالی یعنی ابر بی باران یعنی یک دنیا تنهایی بی امید فردی یعنی یک دنیا ترس و یک عالم دلهره..... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 11 اردیبهشت1387ساعت 9:8 بعد از ظهر توسط حمیده |
|
|
به گوشی مریم زنگ زدم واسه تبریک عید آخه اون اصلا به من زنگ نزد حتی اس ام اس هم نداد محسن برداشت و گفت خطامونو عوض کردیم مثل همیشه شوخ بود گفت این بار لطف میکنم و گوشیو بش میدم مریم گفت : گوشیمو ریست کردم شمارت پاک شده گفتم عیبی نداره ۲ماه گذشت اما مریم به من زنگ نزد من ناراحت شدم آخه اون همیشه میگفت تو مثل خواهر نداشتم میمونی
هما گفت : دلم برات خیلی تنگ شده بیا ببینمت من گفتم : منم همین طور اما الان نمیتونم در اولین فرصت میام اما نرفتم یعنی نشد خدایی خیلی هم دپرس بودم و هر روز درگیر این دانشگاه و درسای لعنتی اما هما از دستم ناراحت شد میدونم
حالا من موندم تنهای تنها! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 11 اردیبهشت1387ساعت 8:57 بعد از ظهر توسط حمیده |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
این وبلاگ شخصی من است لطفا نظرات خودتون رو در باره شعرهام و متنهام بنویسین
|
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1388 مرداد 1388 خرداد 1388 آذر 1387 مهر 1387 مرداد 1387 اردیبهشت 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 |
|
RSS
|