![]() |
![]() |
|
|
امسال عید اصلا حال و هوای عید رو نداره
نمیدونم چرا مثل سالای پیش دوسش ندارم روزای آخر اسفند و همیشه دوست داشتم اما امسال نمیدونم چرا اینجوریه همه مردم تو تلاش و تکاپو هستن یکی لباس میخره یکی میوه و شیرینی اما انگار همه دارن فیلم بازی میکنن ته چهره ی همه یه غمه دیگه هیچ کی با شادی این ور اون ور نمیره انگار همه مجبورن که برن خرید امروز تو اتوبوس وقتی داشتم واسه آخرین بار تو این سال کهنه و رنگ پریده میرفتم دانشگاه یه چیزایی به ذهنم رسید "دفتر عمر ما ورق میخورد زندگی ما رقم میخورد آنچه که دیروز چو یک رویا بود امروز چو یک حادثه میگذرد زندگی ها چه تکراری شده عمر ها چه بیهوده شده"
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 25 اسفند1386ساعت 10:35 بعد از ظهر توسط حمیده |
|
|
کوچکتر از اونم که بتونم دنیا رو عوض کنم
یا حتی تو رو عوض کنم اما کاش بتونم خودمو عوض کنم من از خودم ناراضی ام از خودم شاکی ام کجا باید برم شکایت کنم؟ تو وکیل من میشی بیا از من در برابر من دفاع کن بیا حق منو از من بگیر بیا من و بشناس و عوضم کن می تونی؟؟؟؟ فکر کنم کار سختی باشه چرا من اینقدر زود خسته میشم روزا رو دوست ندارم زود میگذرن به بطالت به بیهودگی شبا انگار بهتره سکوتش آدمو مست میکنه و یکنواختیش.... ذهن آدم باز تره تو زندگی من نه روزش روزه نه شبش شب تند و بی وقفه بدون اینکه بفهمم چی شد میگذره.... گاهی اصلا دلم نمیخواد بگذره اما گاهی بر عکس همه ی زندگی یه جور شده دیگه شبا هم ستاره نداره.....
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 10 اسفند1386ساعت 1:9 بعد از ظهر توسط حمیده |
|
|
صدایی نیست یا اگر هست در این سکوت طولانی گم شده است
نوایی نیست یا اگر هست در بی نوایی مردم کمرنگ شده است نه لبخندی نه صدایی.... نه قهقه ی کودکی... دیگر هیچ دیگر از شادی های قدیم هیچ چیز نمانده دیگر نیست آنکه مهربان بود آنکه می خندید و با خنده ی خود ما را می خنداند دیگر نیست آنکه در غمها چون کوه استوار بود و تنها دغدغه اش دردهای ما بود دیگر نیست آنکه دست نوازشش بر سر ما بود و گرمای دستش در دست ما دیگر نیست آنکه بوی مهربانی میداد دیگر نیست آنکه بوی اردیبهشت میداد دیگر نیست آنکه بوی پدر میداد |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 8 اسفند1386ساعت 9:27 بعد از ظهر توسط حمیده |
|
|
خسته ام خسته از این جا از تمام نا کسی ها
میروم جایی که شاید نباشه دردی تو دل ها با تو اما مهربونی توی دل ها میشینه لحظه به لحظه میشه اسمتو صدا کرد وقتی آدم داره از غصه میلرزه تو خوبی قدر یه دنیا مهربونی قدر عالم وقتی که دلم میگیره با یادت خوب میشه حالم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 8 اسفند1386ساعت 9:18 بعد از ظهر توسط حمیده |
|
|
می توان آزاد بود
در گلستان نگاه عاشقت می توان صادق بود در هجوم حرفهای ساده ات می توان رسوا شد میتوان بی پروا عاشق شد می توان پر پر شد و از عشق دوباره متولد شد می توان گفت و شنید از تو از من از ما می توان آمد و رفت از همین جا تا به آن سوی نیاز |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 8 اسفند1386ساعت 9:11 بعد از ظهر توسط حمیده |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
این وبلاگ شخصی من است لطفا نظرات خودتون رو در باره شعرهام و متنهام بنویسین
|
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1388 مرداد 1388 خرداد 1388 آذر 1387 مهر 1387 مرداد 1387 اردیبهشت 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 |
|
RSS
|