![]() |
![]() |
|
|
ای ساربان خاطرات من
مراقب دزد لحظه ها باش در حمله ی اندیشه دزدان رویاهایم را به دست باد نسپار که او به ثانیه ای رازم را فاش میکند به باد اگر میسپاری چیزی بوسه هایم را بسپار شاید آنها را برایت باز آورد در قافله ی ما یادها زود بی یاد میشوند بیماری فراموشی تمام مردمان را اسیر خود کرده است من از این بیماری در هراسم و تو خرسند دلم اسیر چنگ زمان شده است و زمان به دنبال عقربه های ساعت میدود و من اما اینجا بی وزنی را تجربه میکنم و بی زمانی را عقربه بزرگ برای رسیدن به آخر دنیا در تلاش است و عقربه کوچک آرام اما بی صدا حرکت میکند من کرخت و خسته به زمان خیره شده ام من خسته از من خسته از تو خسته از هرچه که هست و نیست در خاطرات گذشته ام قدم میزنم برای چندمین بار و چندمین بار.... تو خسته از من خسته از خود میروی به بهشت آرزوهایت اما چه بیهوده.... امشب باز هم ستاره ها دور ماه میگردند باز ماه به من فخر میفروشد اما من عکس خود را در ماه دیدم و عکس تنهایی نفرت انگیزم را.... سفید همیشه سفید است و سیاه همیشه سیاه و آسمان همیشه بالای سر ما منتظر خورشید است من به تو مینگرم من به تو می اندیشم در تصورات من تو خیلی زیبایی بی نظیری چون ماه و من مثل صدها ستاره به دور تو میگردم این رسم طبیعت است من میگردم و تو با صد ناز و عشوه در آسمان جولان میدهی....
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 17 دی1386ساعت 10:26 بعد از ظهر توسط حمیده |
|
|
بازم خوابم نمیبره
حتی دیگه نوشتنمم نمیاد آخه از چی بنویسم؟؟؟ از کی بنویسم؟؟ از تو؟ تو که الان تو خواب نازی! یا از عشق که الان افسانه شده!! از صداقت که دیگه کیمیاست!!! یا از غم و غصه ی هجران نه بابا اینا که نشد حرف.... من خودم مثنوی هفتاد منم دیگه غم نامه نمیخوام من خودم دفتر مشق روزگارم چک نویس خاطرات دیگران یا شاید گوشه ای از دفتر خاطراتشون که هر از چند گاهی که ورقش میزنن یاد من می افتن نه بابا.... من یه ورق ِمچاله شده ام گوشه ی اتاق یه نویسنده که تا اومدم شروع بشم تموم شدم شایدم یه پرندم که پراشو چیدن یا شاید یه میوه که نرسیده از شاخه کندنش شایدم یه ستارم که هیچ صاحبی نداره نه شاید یه قاصدکم که واسه هیچکس خبری ندارم شایدم یه مسافرم مسافری که کسی منتظرش نیست و یا یه شمع که هیچ پروانه ای عاشقش نیست شاید یه عشق ناکامم شایدم یه حرف نگفته یا یه بغض نترکیده شاید یه اشکم که نریخته خشک شده یا یه خیابون که کسی ازش رد نمیشه یا نه فکر کنم یه خبرم یه خبر مهم که هنوز نرسیده من فکرم خسته است ذهنم نیاز به استراحت داره اما خوابم نمیبره بند بند وجودم داره از پا در میاد کی میفهمه؟ کی حس میکنه؟ کی میخواد که بفهمه؟ اصلا واسه کی مهمه دستم از نوشتن خسته شده اما ذهنم نه داره از دستم جلو میزنه آخه جز این ورق همدم دیگه ای نداره لبام بسته شده حرفام با نوشتن بیشتر آشناست تا با گفتن راستشو بخوای گوینده ی خوبی نیستم نویسنده ی خوبیم نیستما اما باز حداقل اینجوری ورم ذهنم میخوابه از حجم افکارم کم میشه انگار داره خوابم میگیره دیگه چشمامم خسته شدن اما هنوز ذهنم نه کاش میشد پیاده تا آخر دنیا رفت کاش میشد پا رو همه چی گذاشت و با خدا یکی شد کاش میشد من اینی نباشم که هستم کاش میشد تو اونی نباشی که هستی من خودمو تو این دنیا رها کردم من از خودم دور شدم من دیگه مثل قبل خودمو درک نمیکنم کاش میشد.... کاش میشد چی؟ کاش میشد یه چند ساعتی میخوابیدم راحت و آسوده بدون هیچ فکری کاش میشد چند روزی ذهن آدما کار نمیکرد افکارشون راحتشون میذاشت دغدغه ی پول و شهرت و مقام ولشون میکرد کاش این زندگی لعنتی اینجوری نبود کاش همه به فکر خودشون نبودن کاش دروغا اینقدر زود رو نمیشد کاش من حالا حالا ها بی رحمی دنیا رو حس نمیکردم کاش من این منی نبودم که هستم کاش تو این تویی نبودی که هستی کاش.....
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 17 دی1386ساعت 7:28 بعد از ظهر توسط حمیده |
|
|
شب باز هم سیاه است
ستاره ها باز هم کمتر از شب قبل
مرگ در میان ستارگان رخنه کرده
باز بی خوابی شبانه به سراغم آمده است
باز غلتهای بیهوده در رخت خواب
باز افکار مریض و توهمات تب دار
چشمان پف کرده از بی خوابی
سرپر از درد و نعشگی کم خوابی
باز قلم پر از جوهر و برگهای سفید
باز شور نوشتن و نور کم چراغ
و یاد تو که روی کاغذ نقش میبندد
شب باز هم سیاه است...
نور چراغ هر شب کم سو تر از شب قبل
سکوت ِشب
دلنشین اما ترسناک
تنهایی ِرعب انگیز
صداهای وحشت آور که زاییده ذهن خراب من است
خش خش برگهای کوچه بدون عبور رهگذران
سایه های در هم رفته ی درختان
که حتی از تو هم بلندترند
سیاهی سیاهی سیاهی
شب سکوت تنهایی...
آتش ِخاموش و شبِ سرد
زمستان مه گرفته
فصل ِتولد من...
درختان ِعریان و بدون لباس
کوچه های خالی از گرما
و خانه های گرم ِگرم
کنار اجاق خوراک پزی
دود ِقلیان
چای بعد از تریاک
سرخوشی ِبعد از نعشگی
و باز هم خماری خماری خماری
آه ازین خماری....
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 16 دی1386ساعت 2:21 بعد از ظهر توسط حمیده |
|
|
بازم دلم هواتو کرده
آخه چرا من که هواتو از سرو دلم بیرون کردم چرا یه لحظه ولم نمیکنی خودت که رفتی همش یادتو میفرستی سراغم آخه تو که یه زمانی منو خیلی دوست داشتی حالا چرا اینقدر اذیتم میکنی شاید خودتم نمیدونی آره حتمآ نمیدونی وگرنه تو به اون خوبی ماهی مهربونی هیچ وقت دلت نمیومد من ناراحت بشم خیلی دلم گرفته کاش اینجا بودی کاش اینجا بودی و محکم بغلت میکردم جوری که دیگه نتونی از کنارم جم بخوری کاش اینجا بودی..... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 10 دی1386ساعت 9:50 بعد از ظهر توسط حمیده |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
این وبلاگ شخصی من است لطفا نظرات خودتون رو در باره شعرهام و متنهام بنویسین
|
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1388 مرداد 1388 خرداد 1388 آذر 1387 مهر 1387 مرداد 1387 اردیبهشت 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 |
|
RSS
|